تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان ترکمن دانشگاه مازندران
●عروسی چند مرحله دارد:

▪مرحلهٔ اول : قیز دیلهمک (معنای عبارت ، خواستگاری از دختر است) :

در این مرحله که به آن «آغیز اورماق» نیز به آن می نامند ، خانوادهٔ پسر پس از مشاوره و اتخاذ تصمیم برای عروسی پسرشان ، چند نفر از افراد ریش سفید و معتمد را که «سووچی» می نامند ، به خانهٔ عروس میفرستند. پس از صرف چای و خوردن نان ـ که معمول ترین رسم ترکمنها در پذیرایی از مهمان است ـ یکی از سووچی ها رو به پدر خانواده می گوید[۱] که «خبرمیزی آل! ، بیز خبرلی گلدیک!» (معنی مفهوم کلی اینکه «ما حامل خبری هستیم » )

خانوادهٔ دختر دم بخت که معمولاً با دیدن این افراد ، منتظر این جمله است ، در پاسخ می گوید : «خوش خبرنگیزی آیدینگ!» (یعنی اینکه منتظر شنیدن خبر خوش شما هستیم) و سووچی ها نیز خبر را با این عبارات بیان می کنند :« قیزی نگیزی دیلهمأگه گلدیک» و یا «قوداچیلیقا فلانی یوللادی» و یا «فلانی قیزینگیزدان طماکین» ( به این مفهوم که فلان خانواده ما را برای خواستگاری از دختر شما فرستاده است) . به این ترتیب صحبت های مقدماتی آغاز می شود و سرانجام این صحبت ها با بررسی بیشتر این موضوع از سوی خانوادهٔ دختر به پایان می رسد و سووچی ها می روند تا چند روز بعد برای شنیدن نتیجهٔ بررسیها و مشاورات ، دوباره به آنجا برگردند.


ادامه مطلب
   پنجشنبه هفتم مرداد 1389   12:4    سلدا    

لطفا تا آخرش بخونید

 چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد  طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم !

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم

اما

 وقتی که مراسم دعا ونیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم !

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مسجد تمایل داریم !

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم !

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان  قرآن رو به سختی باور می کنیم !

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

خنده داره. اینطور نیست؟!

 

دارید می خندید؟

 

دارید فکر می کنید؟

 

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای دوست داشتنی است .

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چیز اعتقاد ندارند؟

این اشتباه بزرگیه! اگه فکر کنیم دیگران اعتقادشون از ما ضعیفتره
   سه شنبه بیست و نهم تیر 1389   19:32    سلدا    

اينم چند تا داستان خيلي كوتاه واسه اونايي كه خواسته بودن داستانا مفهومي باشه!!!!  اميدوارم كه خوشتون بياد

درس اول -زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

راستی یادم رفت بگم داستان نقل قوله!!! به اصطلاح خاطره است.

اگه علاقه مند به خوندن داستان دیگه هستین به ادامه مطلب مراجعه کنین


ادامه مطلب
   سه شنبه بیست و نهم تیر 1389   19:22    سلدا    

ترفندهای کامپیوتری

اين سايت، عجب موسيقي زمينه زيبايي دارد كاش مي توانستم آن را داشته باشم.
بله منهم چندين بار اين وسوسه به سراغم آمده . اما چطور مي توان فايل موسيقي يا صدا پس زيمه يك سايت را براي خود save كرد؟ روي صفحه اي كه خواستار صداي پس زمينه آن هستيد برويد. كليك راست كنيد، و روي Source برويد و كليد موس را رها كنيد تا صفحه Source باز شود.

در اين صفحه به دنبال عبارت bgsound بگرديد. وقتي آن را يافتيد جلوي آن نام فايلي مي بينيد، مثلا به صورت pop.mid اين نام را برداريد و در جعبه آدرس سايت، آخرين عبارت (كه پس از آخرين / آمده است) را حذف كرده و بجايش اين نام را يعني pop.mid را تايپ كنيد و نهايتا كليد enter را بزنيد. فايل صوتي آماده است!

براي مثال اگر آدرس صفحه چنين بود:

www.worldmusic.com/africa/senegal/folkore.html

آن را به اين صورت بنويسيد:

www.worldmusic.com/africa/senegal/pop.mid


ادامه مطلب
   شنبه بیست و ششم تیر 1389   23:36    سلدا    

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

 

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

   شنبه بیست و ششم تیر 1389   19:39    سلدا    

برف اومده بود.هوا خیلی سرد بود.

سارا صدای درو شنید و پا شد تا درو باز کنه.اما وقتی درو باز کرد دید که که کسی پشت در نیست.فقط یه پاکت کوچیک ازلای در رو زمین افتاد.سارا پاکت و برداشت و شروع کرد به خوندن:

    سارای خوبم...سلام

  امروز می خوام بیام خونت و مهمونت شم.خیلی خیلی دوست دارم...

                                                                                «خدا»

سارا خیلی جا خورده بود:«چرا خدا می خواد بیاد خونم؟؟؟من که آدم مهمی نیستم!!!» وقتی به خودش اومد یادش افتاد که تو خونه چیزی واسه پذیرایی نداره...فقط یه ذره پول تو جیبش بود که تصمیم گرفت زودتر بره و چیزی واسه پذیرایی کردن از مهمون مخصوصش بخره.

  سارا رفت و تنها چیزایی که تونست بخره یه قرص نون بود و دو بطری شیر.آروم آروم تو سرما و برف داشت به خونه می رسید که یهو یه پیرمرد اومد جلو و گفت:«سلام خانم.من و همسرم خیلی سردمونه و گرسنه ایم.می شه بهمون کمک کنیم».سارا به پیرمرد و پیرزن نگاه کرد. گفت:«متاسفانه یه کم پول داشتم که با اونا غذا خریدم که از مهمونم پذیرایی کنم و دیگه هیچی ندارم...».پیرمرد تشکر کرد و با همسرش توی برفا،قدم زنان دور شد.سارا احساس درد شدیدی تو وجدانش کرد.فورا پیرمرد وهمسرشو صدا زد و هر چی خریده بود به اونا داد،بعد شالشو روی دوش پیرزن گذاشت و سمت خونه حرکت کرد.

دیگه نمیدونست باید چی کار کنه.دیگه هیچی نداشت تا از خدا پذیرایی کنه و خیلی ناراحت بود... .

سارا به خونه رسید و درو باز کرد که متوجه نامه ی دیگه ای شد که رو زمین افتاده بود...نوشته بود:

  سارای خوبم...سلام

  از بابت پذیرایی که کردی ممنونم.شالی هم که دادی خیلی قشنگ بود...خیلی غافلگیرم کردی.خیلی خیلی دوست دارم...

                                                                           «خدا»

   شنبه بیست و ششم تیر 1389   16:27    فردا    

زندگی جیره ی مختصری است/مثل یک فنجان چای/وکنارش عشق است/مثل یک حبه ی قند/زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...

دیروز و فردا دست به یکی کردند.دیروز با خاطراتش مرا فریب داد.فردا با وعده هایش مرا خواب کرد...آنگاه که بیدار شدم،وای خدایا که امروز هم رفته بود...

هزاران نفر برای باریدن باران دعا می کنند،غافل از اینکه خدا با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است...

 

ناله برون آید از این دل هنوزم که هنوز است،خدایا...انگار هنوزم که هنوز است،کسی هست که این دل به تپیدن مشغول است...آری انگار کسی هست...

در سینه جایش نبود...به ناچار با دانه ای گفتم درد خویش را.برایش شعری از چشمان تو سرودم.گفتم که چشمانت آفتابیست...دانه ی بی حیا هوایت به سرش زد و سر از خاک برون آورد...آفتابگردانی شد که تا ابد به دنبالت به آسمان ها می نگریست...

تیک تاک ساعت یادآور عمریست که بی دوست می گذرد...با دوست هرگز صدای ساعت را نمی شنویم.ای دوست اگر می بینی که دیگر صدای تیک تاک های ساعت را نمی شنوم،این نیست که بی وفا گشته ام ای دوست،نه...بدان که تو نیستی و زمزمه های ساعت گوش مرا کر کرده است و دیگر هیچ نمی شنوم...                                 

                                                                    فردا

   

           دوست من...هرگز وارد دلی نشو که مجبور شوی خودت را کوچک کنی...در عوض در دل های بزرگ را بزن...

   شنبه بیست و ششم تیر 1389   10:57    فردا    

 

!تیک... تاک

:تیک... تاک! تیک... تاک! لحظه، آه، می رود
.ناگزیر، سر به زیر، پا به راه می رود
!عمر من، بمان، بمان، مهلتی... خدای را-
.بی وداع، بی کلام، بی نگاه می رود
قطره قطره، چشمه وار، لحظه لحظه می چکد؛
.ماه و سال می شود، سال و ماه می رود
با پگاه زرنشان، آفتاب می دمد؛
.با پسین خونفشان، سوی چاه می رود
،تا حریرخواب را بر خیال می کشم
.یک سپید می رسد، یک سیاه می رود
،پرده وار عمر من، زین سپید و زان سیاه
.راه راه می شود، راه راه می رود
-این که می رود منم، نیست بازگشتنم
.وای من! به او بگو نابگاه می رود

،کوبه های نبض من از شمار خسته شد
...لحظه لحظه، عمر من، آه، آه، می رود

از سیمین بهبهانی


ادامه مطلب
   جمعه بیست و پنجم تیر 1389   21:3    سلدا    

اگر عشق نبود
از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود؟
بي رنگ تر از نقطه موهومي بود
اين دايره کبود، اگر عشق نبود
از آينه ها غبار خاموشي را
عکس چه کسي زدود اگر عشق نبود؟
در سينه هر سنگ دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بي عشق دلم جز گرهي کور چه بود؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود
از دست تو در اين همه سرگرداني
تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
از قيصر امين پور

   جمعه بیست و پنجم تیر 1389   20:50    سلدا    

بسم هو.

سلام.امروز می خواهم یه کم تفاوت رو احساس کنم.می خوام خیلی خودمونی تر تو وبلاگ بنویسم.یه سوال هم از همین ابتدا ازت می پرسم و اون هم اینکه تا حالا شده عاشق بشی؟
منظورم عشق به یه چیز خاصه.اون چیز خاص میتونه هر چی باشه.مثلا یه کتاب.یا شاید یه بیت شعر.

من عاشق یه ترانه ترکمنی هستم که واسه من ارزشی خیلی بیشتر از یه ترانه معمولی داره.به قول خودمونی تر **قیزیلا سوامالی(میشه اونو آب طلا گرفت)**.
به نظر من اگه پندهایی که خواننده در قالب آهنگ عرضه میکنه رو بتونیم تو زندگی خودمون پیاده کنیم شاید زندگی کردن هم برای خودمون و هم برای اطرافیانمون ارزشی بیش تر از یه زندگی معمولی پیدا کنه.

در پایان هم آهنگ رو واسه دانلود میذارم.شاید شما هم با من هم عقیده شوید.. 

دانلود آهنگ

   پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389   11:1    ایلیار    

  حتما همه شما ارديبهشت امسال را بخاطر داريد.ارديبهشتي كه شايد تلخترين بهار را در سال هاي اخير براي همه ي ما رقم زد.ارديبهشتي كه همه ما،نوابي ها را سوگوار كرد.ارديبهشتي كه يك عزيز را از ما گرفت.


  به ياد دارم اواخر ماه،ناگهان مصطفي كه اضطراب در چهره اش پيدا بود،در اتاق را باز كرد و گفت كه متاسفانه يك عزيز را از دست داده ايم...من كه ترس وجودم را فرا گرفته بود پرسيدم كه او كيست.مصطفي كه معلوم بود بغض امانش را بريده،ناگهان سيلي از اشك در صورتش جاري شد...در بين هق هق هاي او متوجه شدم اتفاقي كه نبايد مي افتاد،افتاده است.آري او بلوك6 بود كه ما را تنها گذاشته و به آسمان ها پر كشيده بود.

  جريان از دو هفته قبل از اين رويداد،شروع شده بود.مدتي بود كه كسي از بلوك6 خبر نداشت.كم كم داشتيم نگران مي شديم.يك هفته گذشت و هنوز از او خبري نبود.همه اين نگراني ها به اين دليل بود كه قبلا نيز همه شاهد سؤ قصدهايي بوديم كه به جان او شده بود.اما در اين جريان ها خوشبختانه تروريست هايي كه هنوز هم هويت آنها معلوم نيست،نتوانستند به اهداف شوم خود برسند؛البته متاسفانه در اين جريانات پاي چپ جلويي اين بچه گربه ي دوست داشتني دچار شكستگي شد كه با رسيدگي تمامي دانشجويان خوابگاهي،تا حدودي توانستيم سلامتي او را برگردانيم؛اكنون كه در حال نوشتن اين متن هستم قطره اشك هايم كاغذ را خيس ميكند و دعا ميكنم كه روح بلوك6 در آرامش كامل باشد.

   پس از اينكه يك هفته از ناپديد شدن بلوك6 گذشت تصميم گرفتيم جريان را به اطلاع مقامات خوابگاه برسانيم.آنها نيز گفتند قضيه را پيگيري خواهند كرد.يك هفته ديگر گذشت كه ناگهان بچه هاي اتاق 905 به سرپرستي اطلاع دادند علي كه يكي از اعضاي اتاق 905 است،بي هوش شده و نتوانستند كه او را هوشيار كنند.به سراقش رفتند و متوجه شدند كه او در حال قدم زدن در حوالي بلوك 9 بوده كه ناگهان جسد بلوك6  كه در كنار يكي از چاه هاي آب افتاده او را منقلب و شوكه كرده است.پس از شناسايي جسد توسط مادر اين بچه گربه،اين خبر از رسانه هاي گروهي به اطلاع مردم رسيد و قرار شد مراسم تشييع جنازه ي او فرداي آن روز از انتهاي بلوك9 - محل پارك اتوبوس ها- تا نگهباني،برگذار شود.

   تشييع جنازه ي بلوك6 بود...هيچكس باور نمي كرد.سهيل چه اشك هايي كه نمي ريخت...امير را ديدم كه فقط به تابوت بلوك6 خيره شده بود و با اندوه چيزي زير لب زمزمه مي كرد...مصطفي سعي مي كرد تا مشكلي در اجراي با شكوه مراسم پيش نيايد و از سويي به سوي ديگر مي رفت،اما معلوم بود كه از همه ي بچه ها اندوه بيشتري وجودش را فرا گرفته بود.

    اما چيزي كه اينجا باقي مي ماند چگونگي مرگ ب6 بود.يكي از گروه هاي انحرافي نظر به خودكشي او داده بود كه سريعا اين امر از سوي مسئولين رسيدگي پرونده مردود اعلام شد.طي مصاحبه اي كه با سجاد،مسئول اصلي رسيدگي به پرونده داشتيم،گفت:هرگونه نظر مبني بر خودكشي آقاي بلوك6 را به شدت محكوم مي كنيم و هرگونه شايعه پراكني به منظور خراب كردن اين چهره ي مردمي و دوست داشتني،پيگرد قانوني خواهد داشت...به تمامي مردم سوگوار قول مي دهم سريعا همه چيز شفاف سازي خواهد شد و مسببان احتمالي مرگ بلوك6 به دست قانون سپرده خواهند شد.

   طي اين تحقيقات تمامي اعضاي بلوك6 فرا خوانده شدند و همچنين از خانواده ي ب6 بويژه از سه برادر بزرگترش خواسته شد كه براي پاسخ دادن به پاره اي از سوال ها به بلوك 6 ،زادگاه ب6 بيايند.

    ديگر از آن بچه گربه ي دوست داشتنيه پشمالو خبري نيست.ديگر از صداي بازي كردن او و مسعود خبري نيست.از او جز باند سفيد رنگ كه به پاي زخميش بسته شده بود يادگاري به جا نمانده كه تصميم اتخاذ شده اين بود كه آن را به تابلوي ورودي پله هاي بلوك 6 نصب كنند تا ياد او هرگز از خاطرها نرود...اما چه بايد كرد با غم نبودش.از غم نبود بلوك 6... .

   شنبه نوزدهم تیر 1389   16:33    فردا    

دختر بچه

قصه دختر بچه اي که بخاطر پدرش شايد هم پدرومادرش آواره و دربه در شهرهاي بزرگ و کوچک شده بود.
بيچاره دخترک با چشماني مظلوم به اطراف خيره بود.شايد در دل مي گفت نميخواهم ترک کنم صحرايم را. چرا بايد ترکش کنم؟؟؟
 اسمش مايسا بود.پدرش کارگر ساده از شهري به شهر ديگر مهاجر.
دخترک با لباس هايي ژنده و کثيف کنار بابايي(خودش اینگونه مي گفت) ايستاده بود و هر دو در انتظار حرکت اتوبوس تهران.معصوميت و مظلوميت از نگاه دخترک مي باريد.
آه...چقدر دلم گرفت!!!
يک لحظه که از پدرش جدا شد رفتم سراغش و از احوالش پرس و جو کردم.
مي گفت ماماني رفته پيش خدا و ما هميشه به دنبالش هستيم تا پيدايش کنيم.از اين شهر به آن شهر!
آري...اين جمله را بارها از پدرش شنيده بود!!!

(براساس ماجراي واقعي از ايليارنامه)


**پ ن:ایلیارنامه نوعی دفتر خاطرات است که بنده به شخصه در آن کتابت مینمایم.

   شنبه نوزدهم تیر 1389   14:8    ایلیار    

 

 

                       

 

                پیک وحی است که در غار حرا می آید / به محمد ز خداوند ندا می آید

            ای خلایق همه این طرفه ندا را شنوید / گوش های شنوا حکم خدا را شنوید

 

                                   مبعث، روز برانگیختن خِردهای دفن شده

                                    در تابوت خرافه گرایی و جهل پیشگی،

                                 و روز تولد عاطفه های زخمی شده در رقص

                                            شمشیرهای تعصب است

                                                 عیدتان مبارک.

 

   شنبه نوزدهم تیر 1389   10:48    صابری    

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارداگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استعمار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه را صد دانه مي كردم
عجب صبري خدا دارداگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريائي با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي به برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم
عجب صبري خدا داردچرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
اگر نه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد

 

   پنجشنبه هفدهم تیر 1389   18:9    سلدا    


خاطرات یک بازدید کننده ی خارجی از نمایشگاه کتاب ایران
 
من برای اولین بار بود که به ایران، همچنین برای اولین بار بود که به نمایشگاه کتاب تهران می آمدم. خیلی ذوق زده شده بودم. چیزهایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود. من هیچ کجای دنیا از این چیزهای جالب ندیده بودم.

ایرانی ها برای کتاب و کتاب خوانی خیلی ارزش قائلند، طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله به نمایشگاه می آیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است.
ایرانی ها، به خصوص مسئولان برگزاری نمایشگاه به آثار باستانی و ویرانه ها خیلی علاقه مند هستند. بطوریکه محل نمایشگاه در مکانیست که بیشتر جاهای آن خرابه و ویرانه است. این کار باعث شده یک حالت نوستالژیک به آدم دست بدهد.


یک نکته ی خیلی جالب که در مورد ایرانی ها مشاهده کردم این بود که از نظر کتاب خوانی خیلی هم سلیقه و هم نظرند. چون من می دیدم در بعضی از غرفه ها هیچ کس برای بازدید حضور نداشت ولی بعضی از غرفه ها مملو از جمعیت بود. فقط نفهمیدم چرا غرفه هایی که مسئولش خانم بود این حالت ازدحام را داشت.


ایرانی ها خیلی آدم های اقتصادی هستند که به وقت نیز خیلی اهمیت می دهند. این موضوع را در نمایشگاه کتاب به خوبی می توان مشاهده کرد. چون خیلی از آنها موقع بازدید وقت را تلف نمی کردند و دریک نگاه کتاب را مطالعه می کردند و در نتیجه آن را نمی خریدند.


ایرانی ها خیلی با محبتند و همدیگر را خیلی دوست دارند، بطوریکه بعضی از آنها اصلاً کتاب نمی خوانند ولی چون دلشان برای هم تنگ می شود، برای دیدن یکدیگر به نمایشگاه می روند. من این موضوع را از آنجا فهمیدم که بیشتر بازدیدکنندگان به جای اینکه به کتاب ها نگاه کنند به مردم نگاه می کردند. مترجم من می گفت اکثر آنها به آدم های باشخصیت بیشتر نگاه می کنند.


ایرانی ها خیلی خونگرم و اجتماعی هستند. آنها با اینکه همدیگر را نمی شناسند اما خوش و بش و احوالپرسی می کنند. مثلاً من خودم دیدم که چندتا از جوانان ایرانی هنگام بازدید از نمایشگاه به بعضی از بازدید کنندگان می گفتند:” چطوری خوشگله”. من خیلی خوشم آمد. در کشور ما اصلاً از این محبت ها خبری نیست. حیف…


یک نکته ی جالب که در نمایشگاه کتاب دیدم این بود که ایرانی ها بیشتر از اینکه کتاب بخرند، آب معدنی، بستنی و… می خریدند. طوریکه صف بستنی و آب معدنی خیلی شلوغ تر از صف های کتاب بود. این نشان دهنده ی این است که ایرانی ها توجه ویژه ای به تغذیه و سلامتی دارند.


نحوه ی چیدمان کتاب ها در نمایشگاه خیلی جالب و ابتکاری بود. مسئولان برگزاری نمایشگاه طوری برنامه ریزی کرده اند که برای پیدا کردن یک کتاب با موضوع خاص، بازدید کننده مجبور است اکثر غرفه ها را بازدید کند تا پس از ساعت ها بالاخره کتاب مورد نظر خود را پیدا کند. خوبی این روشِ به قول ایرانی ها ، این است که بازدید کننده با کتاب های بیشتری آشنا می شود.


در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب تهران، خیلی خوشحال و هیجان زده بودم ولی این سؤال همیشه در ذهنم بود که با این همه استقبال از نمایشگاه کتاب و ازدحام بیش از حد، چرا آمارها نشان می دهد که نرخ مطالعه در ایران اینقدر کم است؟

راهنمای ما می گفت:” این آمارها، مثل خیلی آمارهای دیگر غلط است و اصلاً کتابخوانی در ایران خیلی هم خوب است. اصلاً همه چیز خوب است و کسانی که این آمارها را می دهند، دشمن ما هستند، فهمیدی؟!”


   سه شنبه هشتم تیر 1389   14:59    سلدا